مدیریت صنایع و بهره وری

هدف

                                         بخش دوم

سئوالی بدین شکل وجود دارد که آیا می توان فرض کرد به کار کشیدن افراد و پولساز شدن آنها با هم مترداف

هستند . و پاسخ غلط آن این است : همه کس و همه چیز همیشه باید مشغول کار باشند – وقتی کاری برای انجام دادن نیست باید کاری از خودمان در بیاوریم – وقتی هم نمی توانیم کاری برای افراد بتراشیم لازم است

جایشان را عوض کنیم – اگر باز هم ککاری برای انجام دادن پیدا نشد – اخراجشان می کنیم .

کلی اندازه گیری و گزارش های مختلف داریم که قاعدتا باید بیان کننده میزان مولد بودنمان باشند – در عوض

این گزارشها به ما می گویند که ایا یک فرد خاص در کارخانه تمام مدتی که به ازای آن حقوق گرفته کار کرده

یا نه . گزارشها به ما می گویند آیا خروجی ما به ازای هر ساعت با استاندارد ها مطابقت دارند ؟ آنها به ما هزینه محصول – هزینه دستمزد مستقیم – و ........... را اطلاع می دهند .

ولی از کجا بدانیم تمام این اتفاقات به پول درآوردن ما منتهی می شوند یا فقط در حال بازی کردن با اصطلاحات

حسابداری هستیم ؟ باید ارتباطی وجود داشته باشد . امما چطور می توان این ارتباط را مشخص کرد ؟ به همه

آنچه برای افزایش کارایی کرده ایم فکر می کنم . رسیدن به برنامه ریزها و زمانهای از پیش تعیین شده – انبارگردانی – فروش کل – هزینه کل .

آیا روشی ساده برای فهمیدن آنکه پول ساز هستیم یا نه هست ؟  از کجا باید بفهمیم که داریم پول در می یاریم یا نه ؟  خوب رشهای خیلی زیادی وجود دارد .

فرض کن می خواستی کتابهای حسابداری رو از نو بنویسی و لازم بود همینطور که پیش می ری اصطلاحات و عبارات رو ابداع کنی . حداقل شاخص هایی که لازم داشتی تا بفهمی ما پول در می یاریم یا نه کدام ها بودند ؟

می گوید : در این صورت به یک شاخص مطلق نیاز هست . چیزی که بگوید چند ریال  یا هر چیز دیگه پول درآوردی .

درسته – مثل سود خالص .

ولی یک شاخص مطلق – اطلاعات زیادی در اختیار قرار نمی دهد . چیزهای دیگری هم لازم هستند .

واقعا این طوره ؟ اگه بدونم چقدر پول درآورده ام اطلاعات دیگر چه اهمیتی دارند ؟ متوجهی ؟ اگر هزینه هایی که انجام داده ام کم کنم و به سود خالصم برسم چه چیز دیگری می ماند که لازم است بدانم ؟ د ر این صورت

می دانم 10 میلیون یا بیست مییلیون یا هر مقدار دیگری درآورده ام .

می گوید : خوب فرض کن تو این محاسبات را انجام دادی و به این نتیجه رسیدی که 10 میلیون ریال سود خالص بدست آورده ای . با استفاده از یک شاخص مطلق به تنهایی این پول خیلی زیادی به نظر می رسه ؛

ولی مهمه که بدونیم با چه مقدار پول شروع کرده ایم . چقدر سرمایه گذاری کردی تا اون ده میلیون ریال

رو بد ست بیاری ؟ اگر یک میلیون سرمایه گذاری کرده باشی ده برابر سرمایه ات سود بدستآوردی و این  

فوق العاده است . اما اگر یک میلیارد سرمایه گذاری کرده باشی و ده میلیون سود گرفته باشی کارت خیلی

بد بوده .  بنابراین تو به یک شاخص نسبی و یک معیار اندازه گیری مقایسه ای نیاز خواهی داشت .. مثل

نسبت سود به سرمایه .

می گویم : این دو شاخص کافی هستند ؟ با این دو تا می توانیم بگیم وضع کلی شرکت چطوره ؟

می گوید : ممکنه یک شرکت سود خالص و نسبت سود به سرمایه خوبی داشته باشه ولی با این وجود

ورشکست بشه .

منظورت اینه که ممکنه دچار کمبود نقد ینگی بشه .

دقیقا . این جریان نقدینگی نامناسب بوده که باعث نابودی اکثر کسب و کارها ی ورشکسته شده .

می پرسم : بنابراین باید نقدینگی رو به عنوان یک شاخص سوم در نظر بگیریم او تائید می کند .

می گویم : اما اگر به مدت یک سال هر ماه به اندازه مخارجت پول بهت داده بشه دیگه جریان نقد ینگی

اهمیتی نداره درسته ؟

درسته؛ اما اگه این پول بهت نرسه هیچ چیز بیشتر از نقدینگی مهم نیست . این مسئله مثل مرگ و زندگیه . خطیه که اگر بالاتر از اوون قرار بگیری زنده می مونی و اگر بری زیرش مردی .

حالا برای نجات دادن اینجا چچه نقشه ای داری ؟

اولین کاری که می کنم اینه که سعی کنم تصویر کاملی از آنچه باعث بقای ما در صنعت می شه را بدست بیارم

خوب ؛ پس به همین خاطر ؛ این چیز ها رو در مورد اندازه گیری ها و شاخص ها می پرسیدی .

سه شاخصی را که بر محوری بودن آنها در آگاهی یافتن از پول ساز بودن شرکت توافق کردیم را یاداشت میکنم. سود خالص ؛ نرخ برگشت سرمایه ( نسبت سود به سرمایه ) و نقدینگی .

ابتدا می خواهم بدانم آیا بین این سه شاخص می توان یکی را ارجح دانست و حرکت به سوی هدف را به وسیله آن بیان کرد یا نه . با توجه به تجاربم می دانم که مدیران شرکتها می توانند بازی های زیادی با این شاخص ها انجام دهند . مثلا می توانند با فدا کردن سود سالهای آینده در سال جاری سود بالاتری کسب کنند

به عنوان نمونه می توانند سرمایه گذاری در بخش تحقیق و توسعه را کاهش دهند . می توانند تصمیماتی بدون ریسک اتخاذ کنند و در حالیکه دو شاخص دیگر در منجلاب فرو می روند یکی از سه شاخص را به شدت بهبود بخشند . علاوه بر این نسبت اهمیت این سه بر اساس نیازهای کسب و ککار تغییر می کند .

فکرش را بکنید : اگر می توانستم هر سه شاخص را همیشه و با هم ارتقاء بدهیم واقعا پول ساز می شدیم . بنابراین هدف این است :

پول در آوردن از طریق افزایش سود خالص ؛ در همان زمان افزایش نسبت سود به سرمایه و در عین حال افزایش نقدینگی .

حالا از خودم می پرسم چطور می توان ارتباطی مستقیم بین سه شاخص و آنچه در کارخانه می گذرد تعریف کرد ؟ اگر ارتباطی منطقی بین عملیات روزانه مان و عملکرد کلی شرکت پیدا کنم ؛ قادر خواهم بود بگویم

یک کار خاص مولد است یا غیر مولد ؛ به سوی هدف حرکت می کند یا در خلاف جهت آن .

 

   + مهندس فریدون دشتی ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٧
comment نظرات ()