مدیریت صنایع و بهره وری

روز حکیم ابولقاسم فردوسی را گرامی میدارم و داستان زیر را تقدیم می کنم

توی فکر وخیال یا نمی دونم توی رویا بودم که دیدم یک آدم نتراشیده نخراشیده تلاپ افتاد توی خیال من ، من که همه چیز رو تصور می کردم بجز این آدم غول مانند رو یکدفعه چرتم پاره شد خواستم از خیالم بیرونش کنم که یکهو دیدم گرزش رو بلند کرده و میگه اگه این کار رو بکنی مغزت رو تو دهنت میریزم گفتم بابا بی خیال گول هیکلت رو خوردی تا اومدم حرف


دیگه ای بزنم دیدم وسط زمین و آسمون هستم عجب گیری کردم آخه تو از کجا پیدات شد و از جون من چی می خوای . گفت مگه تو خیالت دنبال عبور از هفت خوان نبودی ، گفتم چرا گفت خوب آدم حسابی من اونم دیگه من که از ترس تو زمین و آسمون گیر کرده بودم گفتم اون یعنی کی گفت رستم دیگه بابا ، من رستمم . گفتم عجب . میگم چرا شبیه غول ها هستی . گفت مواظب زبونت باش وگرنه ، دیدم اگر حرف دیگه ای بزنم خلاصه شاید این آدم من رو بخوره . گفتم خوب بهتر نیست ازش در مورد هفت خوان بپرسم . گفتم آخه این خدا بیامرز فردوسی چرا هفت خوان رو درست کرد که بعد از خودش انهمه کاربرد داشته باشه . هر چیزی رو توی این ادارات میخوای دنبال کنی باید این خوانها رو بگذرونی . گفتم بد نیست اول یه درد دلی باهاش بکنیم بعد فوت فن عبور از خوان ها را ازش یاد بگیریم. گفتم بیا بشین اینجا و درد دل من رو گوش کن شاید تو بتونی یه راه نجاتی پیدا کنی . گفت خیل خوب میشنم بگو ببینم خوانهات چیا هستن . گفتم من میخوام یه کار صنعتی رو راه بندازم من تولید کننده هستم . یه نگاهی بمن کرد و گفت : یه جوری بگو که من هم متوجه بشم . گفتم ببین تو زمون ما اگر بخوای چیزی رو درست کنی باید یه تعداد ماشین بگیری ببری زیر یک سقف و موادی بیاری و پولی داشته باشی و... یه نگاهی بهش کردم دیدم مثل اینکه گیج ترش دارم میکنم گفتم تو به این کارها کار نداشته باش فقط درد دل رو گوش کن ، خوب کجا بودیم اره من می خوام یه واحد تولیدی راه بندازم به وزارت صنایع مراجعه کردم گفته خوب برو طرحت رو بنویس ببینیم بدرد بخور هست یا نه گفتم خیل خوب چند روزی سرگرم نوشتن طرح شدم بعد اون روو بردم پیش حضرات گفتند اینجاش کجه اونجاش راسته خلاصه باید این کار رو کنی و اون کار رو کنی

 

   + مهندس فریدون دشتی ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٥
comment نظرات ()