مدیریت صنایع و بهره وری

سهم و نقش من چیست ؟ 3

و نسبت به آن امور در ناآگاهی کامل ، نگهداشته شده بود او ، زمانی که ظرف چند هفته بعد از ارتقاء به مقام ریاست جمهوری و به دنبال تسلیم آلمان به کنفرانس پوتسدام می رود ، هنوز تماما ً روی امور داخلی متمرکز بود . او در آنجا به مدت یک هفته در حالی که یک طرف او چرچیل ، و طرف دیگرش استالین بوده ، با هراس در می یابد که طرح مسایل خارجی در کنفرانس حکمفرما است . زمینه ای که او مطلقا چیزی درباره اش نمی داند. او از پوتسدام در حالی برمی گردد که کاملا ً متقاعد شده است که باید آنچه را که خواهان انجامش بوده رها کند ، و به جای آن روی چیزهایی که باید انجام دهد ، یعنی روی مسایل خارجی ، تمرکز کند . همانطور که قبلا متدکر شدم او بلافاصله خود را تحت تعلیمات ژنرال مارشال و دین اچسون – معلمین سرخانه خود – قرار می دهد ، و طی چند ماه بـه یکـی از اساتید مسایـل خـارجی بدل می شود . این ترومن بود – و نه چرچیل و استالین – که جهان پس از جنگ را به وجود آورد ، و توانست با سیاستهای خود از پیشروی کمونیسم جلوگیری کند ، کمونیستها را از ایران و یونان عقب براند ، با طرح و اجرای « طرح مارشال » اروپای غربی را نجات دهد ، درباره بازسازی ژاپن تصمیم بگیرد و نهایتا ً طرح توسعه اقتصادی سراسر جهان را مطرح و برای تحقق این امر ، همکاریهای جهانی را درخواست کند.

 لیندون جانسون ، برعکس هری ترومن ، هم جنگ ویتنام را باخت ، و هم در سیاستهای داخلی ، بازنده شده ، زیرا به جای اینکه از خود بپرسیم ، « سهم و نقش مشارکت من چه باید باشد ؟ » بـه « من خواهان انجام چه کاری هستم ؟» چسبید .

جانسون هم مثل ترومن ، کاملا روی مسایل داخلی متمرکز شده بود. او هم وقتی به ریاست جمهوری رسید ، خواهان تکمیل برنامه جدید که ناتمام مانده بود گردید . او به زودی دریافت که چیزی که باید روی آن تمرکز کند ، جنگ ویتنام است ، ولی نمی توانست از آنچه می خواست سهم و نقش مشارکت او باشد ، دست بردارد . او خود را در میان جنگ ویتنام و اصلاحات داخلی خرد کرد ، و هر دو را هم باخت .

برای تعیین و تشخیص « من چه سهم و نقشی را باید ادا کنم ؟ » سوال دیگری باید مطرح شود که من در کجا و چگونه می توانم دستاوردهایی داشته باشم که سبب تفاوت مثبت و ارزش افزوده گردد ؟

پاسخ به این سوال ، موازنه ای را در مجموعه ای از چیزها می طلبد . نتایج معمولا ً به سختی به دست می آید . اگر بخواهیم از اصطلاحات امروزی استفاده کنیم ، نتایج باید « قابل تعمیم و توسعه»و در ضمن در دسترس باشد . هدف گیری برای رسیدن به نتایجی که قابل حصول نیست ، یا تنها در غیر محتملترین شرایط قابل دستیابی است – بلند پروازی نیست ، حماقت است . نتایج در عین حال باید مفید و معنادار باشد . باید ارزش افزوده و تفاوت مثبت ایجاد کند . و بالاخره اینکه باید قابل روئت ، و حتی الامکان قابل اندازه گیری باشد

   + مهندس فریدون دشتی ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
comment نظرات ()