مدیریت صنایع و بهره وری

نظریه جست‌وجو در بازار کار

در سایت رسمی نوبل چنین نوشته شده است: «جایزه امسال از آن دانشمندان برجسته‌ای است که چارچوبی نظری برای بازارهای جست‌وجو ایجاد کرده‌اند. پتر دایموند مسائل بنیادی بازارهای جست‌وجو را تحلیل کرده‌ است. دیل مورتنسن و کریستوفر پیساریدس، نظریه را توسعه داده‌اند و آن را روی بازارهای کار، به کار بسته‌اند. مدل‌های این دانشمندان برجسته به ما کمک می‌کند تا بفهمیم چگونه مقررات و سیاست‌های اقتصادی بر بیکاری، فرصت‌های شغلی و دستمزدها اثر می‌گذارند. این مساله احتمالا به سطح مزایا در بیمه بیکاری یا قوانین مربوط به استخدام و اخراج برمی‌گردد. یکی از نتایج این است که هرچه بیمه‌های بیکاری بخشنده‌تر باشند، میزان بیکاری بیشتر می‌شود و طول دوره تحقیق [برای یافتن کار] بلند‌تر می‌شود.»
اکنون ممکن است بسیاری از خوانندگان غرغرو ایراد بگیرند که این کار[یعنی تلاش برندگان نوبل] مثل این است که «ثابت کنی آب، همیشه در سرازیری جریان می‌یابد»؛ یعنی کار آنها تنها مدل‌سازی ریاضیاتی چیزی است که واضح است. خوب باشد یا بد، دانشمندان برجسته‌، مدل‌هایی را با سوت و کف توسعه داده‌اند که تنها نتیجه‌ای شهودی را نشان می‌دهد. من کسی نیستم که بتوانم خلاصه‌ای از کار دانشگاهی که این سه فرد انجام داده‌اند، ارائه دهم؛ تایلر کوئن کارهای قابل‌توجهی را در این زمینه انجام داده است.  در عوض من به ادعایی متواضعانه‌تر یعنی نقل عصاره کار برندگان نوبل می‌پردازم در بسیاری از تحلیل‌های پایه‌ای عرضه و تقاضای بازار کار، حتی وجود بیکاری مساله‌ای عجیب است. در این چارچوب ساده، اگر میلیون‌ها نفر بیکار باشند، به سادگی و به وضوح یعنی نرخ دستمزد بازار بالای حد «تعادلی» است (حد تعادلی یعنی جایی که منحنی عرضه و تقاضا یکدیگر را قطع می‌کنند) و به محض آنکه دستمزدها فرو بکاهد، اشتغال کامل را خواهیم داشت. مشخص است که در جهان واقعی، بیکاری اغلب خود را با فروکاستن قیمت‌ها ترمیم نمی‌کند؛ بنابراین به وضوح یک چیزی در داستان ساده‌ای که ما در کلاس‌های مقدماتی درس اقتصاد می‌گوییم غلط است.
اقتصاددانان، توضیحات متفاوتی جور کرده‌اند. برای مثال اقتصاددانان اتریشی ممکن است به دخالت دولت یا اتحادیه‌های کارگری (که از سوی دولت حمایت می‌شوند) در بازار کار اشاره کنند. دیگر اقتصاددانان ممکن است به «چسبندگی دستمزدها» به خاطر روحیات اشاره کنند. آن‌چه برندگان نوبل انجام داده‌اند، کنار گذاشتن این دیدگاه است که بازار کاری شفاف، با دستمزدهایی شایع و دسته‌ای از شغل‌های متناسب با آنها وجود دارد. در جهان واقعی، یک کارگر بیکار، از تمام موقعیت‌های شغلی موجود خبر ندارد و یک کارخانه با فرصت‌های شغلی خالی از همه کاندیداهای بالقوه مطلع نیست. هم کارگران و هم کارخانه‌ها باید یکدیگر را جست‌وجو کنند و این جست‌وجو هزینه دارد و وقت‌گیر است. به محض اینکه ما عدم قطعیت فرآیند جست‌وجوی کار را به حساب آوریم، ساده است که دریابیم چرا کارگران بیکار همیشه اولین پیشنهاد کاری که به آنان می‌شود را نمی‌پذیرند. مورتنسن و پیساریدس در مدل‌های رسمی خود فرض کرده‌اند که یک کارگر در توزیع احتمالی شغل‌ها، با نرخ‌های دستمزد متفاوت مواجه است. برای آنکه مثالی به سادگی جاری شدن آب در سرازیری را در نظر بگیریم، فرض کنید علی بیکار است، اما به دنبال کار می‌گردد. با تمام دردسرهایی که پیگیری مصاحبه‌های کاری دارد، علی متوجه می‌شود که او می‌تواند در هر سه ماه یک پیشنهاد جدی کاری داشته باشد. علاوه‌بر این او تخمین می‌زند که 50 درصد احتمال دارد که به او کاری با حقوق 500 هزار تومان پیشنهاد شود، 40 درصد احتمال دارد که کاری با حقوق 600 هزار تومان پیشنهاد شود و 10 درصد احتمال دارد که کاری با حقوق 700 هزار تومان پیشنهاد شود. علی وقتی می‌خواهد جست‌وجو برای کارش را آغاز کند، حساب بانکی‌اش را چک می‌کند و می‌بیند که آنقدر پس‌انداز دارد که اگر قناعت پیشه کند، تا شش ماه دوام آورد.
اگر بخواهیم مساله را به صورت معمول پیش ببریم باید «تابع مطلوبیتی» برای علی بسازیم و آن را با نرخ تخفیف «مطلوبیت‌های آتی» کامل کنیم تا مساله‌ بهینه‌سازی مربوطه را حل کنیم، اما در این مثال ساده‌، ما می‌توانیم ببینیم که عقلانی است اگر علی استراتژ‌ی‌ یا «قوانین توقفی» که در پی می‌آید را بپذیرد: اول، هر وقت که علی با پیشنهاد 700 هزار تومانی مواجه شد، همان‌جا کار را بپذیرد. این بهترین پیشنهادی است که می‌توانسته دریافت کند. دوم، اگر علی در مرحله نخست با پیشنهاد 500 هزار تومانی مواجه شد باید آن را رد کند. او هنوز 50 درصد شانس دارد تا کار بهتری به دست آورد و سه ماه دیگر از جیب بخورد. اما او مجبور خواهد بود که پیشنهاد دوم را فارغ از حقوقش بپذیرد؛ چرا که در آن زمان او دیگر پولی در بانک نخواهد داشت.
سوم، اگر پیشنهاد اول به او 600 هزار تومان بود، او باید آن را بپذیرد. بله این درست است که او هنوز برای سه ماه دیگر پس‌انداز دارد و می‌تواند خود را برای دور بعدی مصاحبه‌ها آماده کند، اما علی می‌داند که او مجبور خواهد بود پیشنهاد دوم را بپذیرد، فارغ از اینکه حقوقش چقدر است و متوجه است که تنها 10 درصد شانس وجود دارد که پیشنهاد دوم بهتر باشد. در این حین، علی می‌تواند برای سه ماه حقوق 600 هزار تومان را هم دریافت کند به جای آنکه از جیب بخورد(این تصمیم قطعی‌تر می‌شود اگر ما در نظر بگیریم که علی می‌تواند از نپذیرفتن فوری اولین پیشنهاد ضرر هم کند، چرا که با احتمال 50 درصد او مجبور خواهد شد پیشنهادی 500 هزار تومانی را بپذیرد).
داستان کوتاه ما شهود نهفته در پشت مدل‌های رسمی‌ای که این‌چنین دل آکادمی سلطنتی سوئد را ربوده است، نشان می‌دهد. وقتی ما بازار کار را همچون زمینی برای مساله جست‌وجو و تطبیق ببینیم، واضح است که در هر زمانی که در نظر بگیریم (حتی در اقتصادی سالم و نرمال) تعداد زیادی بیکار وجود خواهد داشت.
این «نرخ طبیعی بیکاری» مطمئنا می‌تواند تحت‌تاثیر سیاست دولت باشد. واضح‌تر اینکه وقتی علی از سوی دولت هر ماه چک بیکاری‌اش را دریافت کند، علاقه‌مندی‌اش به یافتن کاری با درآمد بیشتر، بالاتر می‌رود. وابسته به ارقام، علی ممکن است پیشنهاد اول 600 هزار تومانی را رد کند. همه دیگر کارگران هم مثل علی فکر می‌کنند؛ بنابراین (به طور میانگین) کارگران وقت بیشتری را به جست‌وجوی کار اختصاص می‌دهند و این یعنی نرخ بیکاری بالاتر.

   + مهندس فریدون دشتی ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
comment نظرات ()